دختر بهشتی منی

کوچک رویایی من؛تمام بودنت راحس می کنم...

سومین اردیبهشت

درست است که دومین سال تولد توست،دومین اردیبهشت توست؛ولی من می نویسم سومین،سومین اردیبهشت هست که در جان من رخنه کردی....سومین بهار است که پابه پای تو دست دردستان کوچک تو نفس به نفس تو باران را از پشت شیشه نگاه می کنم،گاهی پنجره را باز می کنم و از بوی خاک باران خورده خدا را صدا می کنم....از طرف تو هم با خدای خودم خلوت میکنم... صدای رعدو برق می آید برخلاف همیشه که ازترس مثل بیدبه خودم میلرزم،اما آرامم.با آرامش خاصی پنجره را باز میکنم .باران تند تر میشود توی جنین را در درونم....توی یک ساله  را درآغوشم...و توی بیستوچهار ماهه ام را در کنارم حس می کنم که این احساس چقدر لطیف است مانند باران بهاری که دلهره ای ندارد که میدانی چند لحظه بعدش  همه جا پرا...
4 ارديبهشت 1398

جانِ مادر

جانِ مادر تو با دل مُرده ی من چه کردی که اینگونه هر لحظه جان تازه بر من میدمی.... هرثانیه و هر لحظه ،در خوابو در بیداری در ذهنو قلبم  هستی خدای مهربانم تو هم اینگونه به ما بندگانت حس مادری داری ؟حس مادری داری و بی تاب مایی؟مای گناهکار که هیچ نمی فهمیم از لطف و احساس؛ خدای مهروماهم هرچه فکر میکنم نمیدانم این مهرسای بهشتی تو پاداش کدام کار خوبمان بوده ؛خدایا به اندازه خودت بی نهایت شکر.......   ...
4 ارديبهشت 1398

کوچک رویایی من

کوچک رویایی من؛روز به روز بزرگتر میشوی و خانم تر،گاهی مثل یک خانم زیبای دلربا ،دلبری می کنی و گاهی خودت میشوی و مثل یک کودک دو ساله پر از شیطنت و هیاهو میشوی.خانمی ات را دوست دارم ،بچگی ات را بیشتر.
4 ارديبهشت 1398
1